پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

اولی مهمانی پرنیا کوچولو توسط آقاجون ومامان جونش...

سلام دوست جونیا امروز قرار مامان جونی من رو به خونشون پا گشا کنه خیلی دوست دارم ببینم خونشون چه شکلیه بالاخره صبح زود با مامانی رفتیم اونجا و خلاصه تو طول روز خیلی خوش گذشت آخه من طبق معمول خواب بودم شب هم آقاجون ومادر و عمو سعید وزن عمو لیلا و عمه و شوهرش و رضا وسینا وهستی و بابایی اومدند اونجا ومن هم بازم خواب بودم ....مامان جون هم بهم یه زنجیر با پلاک پروانه بهم داد. ...
25 شهريور 1391

پنج ماهگی گلکم...

  دختر نازم از بودنمون باهم  ماه گذشت ... باورم نمی شه که از اون موجود کوشولو که فقط بلد بود شیر بخوره و بخوابه تبدیل به دوست و همبازی واسه من شدی... مامانی از صبح که بیدار می شه عوضت می کنه ،باهات بازی می کنه ،راهت می برهوآواز می خونه برات... ظهر که بابایی میاد اینقدر خوشکل واسش ذوق می کنی و وقتی بابایی لبهاشو میاره جلو بوس می کنه فورا با اون دستهای کوچولوت لبهاشو می گیری تازگیا پاهاتو میاری بالا و با دستهات می گیری که دوست داریم درسته قورتت بدیم هلوی مامان... خلاصه این 5 ماه همه ی زندگی ما شده پرنیااااااااااااااااااااااااااااا حالا هم عکسای ٥ ماهگی پرنیا رو ببینید: وااای این عر...
22 شهريور 1391

سومین سالگرد ازدواج مامی و بابایی...

امروز سالگرد ازدواج من وبابا مجتبی هستش پارسال این موقع تو دل مامانی بودی عسیسم وامسال تو بغلم..... کادوی مامانی به بابایی حدس بزن چی بود اگه گفتی ..... البته وقتی ای کادو رو به بابایی دادم گفت این کادو رو من بهت دادم ... حالا دیدی کادوم چی بود و چقدر نازه دلت آب... ...
22 شهريور 1391

رمضان ماه مهمانی خدا...

♥مژده ای منتظران ماه خدا آمده است ماه شبهای مناجات و دعا آمده است ماه ئلداگی بنده به معبود رسید بر سر سفره ی شاهانه گدا آمده است ♥ سلام خانمم عزیزکم امسال سال اولیه که ماه رمضان در کنار من وبابایی هستی قر بونت برم اینجا هم سر سفره افطاره که مث همیشه می خوای شیطونی کنی   فیلمی که تو ماه رمضان گذاشت لیلا ومرتضی..........خداحافظ بچه ...
22 شهريور 1391

اولین گردش در ماه رمضان...

جمعه 1391.5.13 بود که با مان جون و آقا جون ودایی ها و زن دایی ها رفتیم پارک کوهستان برا افطار اولین باری بود که با پرنیا دست جمعی می رفتیم پارک خیلی خوش گذشت نزدیکای شب که کمی باد گرفت پرنیا کوچولو سوئیشرتش رو پوشید تا سردش نشه .سر سفره که خوابیده بودی یه دفعه چرخیدی و سرت خورد به سنگ و شروع کردیبه گریه کردن الهی فدات شم با اون اشکای نازت.همون شب هم تولد امام حسن مجتبی بود که توی پارک جشن گرفته بودندکه یه سوال پرسیدند ودایی احسان به نام هممون جواب رو نوشت و داد و بابایی توی قرعه کشی برنده شد و جایزش هم یه کتاب قصه و نقاشی و پازل وسی دی کارتون بود عجب شانسی داره بابایی یه بار دیگه هم توی قرعه کشی کیش یه توستر برنده شد تازه ه ه همون موقع که ...
22 شهريور 1391

هفت ماهگی جوجوی مامی وبابا...

      سلام عزیزترینم داشتم اولین عکسات رو نگاه می کردم...باورم نمی شه اینهمه وقت گذشته وتو اینهمه بزرگ شدی و داری تند تند رشد می کنی ،احساس خیلی عجیبی بهم دست داد...نمی تونم به خاطر بیارم که تو یه ذره هم منو اذیت کرده باشی،همش عشق ودوست داشتنه که تو ذهنمه....البته من هم حسابی باهات راه میام. اینقدر با عشق به من نگاه میکنی که دلم می لرزه.باور کن تا به حال هیچکس این همه عمیق تو چشمام نگاه نکرده ،همش نگاهت به منه که ازت دور نشم وبه هر طرفی می رم شروع می کنی دنبالم بیای همش با نگاهت داری منو تعقیب می کنی وتو هر کلامت داری منو صدا می کنی ومن منتظرم تا بیدار بشی...مقتی بیداری همش بوت می کنم ووقتی تو آغ...
22 شهريور 1391

یک ماهگی خورشیدکم...

        هورررا عسل من یک ماهه شد... سلام غنچه ی کوچولوی مامان عزیزم این ماه خیلی زود گذشت 30روزه که در کنارمون هستی و به زندگی مون طراوت خاصی دادی . 30 روزه که از مادر شدنم هر روزبیشتر از روز قبل لذت می برم واز خدای بزرگ می خوام ای نعمت شیرین رو به همه ی اونایی که دوست دارن عطا کنه . سلام کل قشنگم: الهی فدات بشم که بیشتر از آنچه که فکرشو می کردم دوستت دارم الان رو پاهام  خوابیده بودی و به آرامشت به همه ی انتظارها ونگرانیها پایان دادی...الن با گرمای وجودت کانون زندگیمون شدی ومثل یک خورشیدک نازی که ما همش دورت می گر دیم.   تو یک ماهگ...
8 شهريور 1391

پرنیا جونم دو ماهگیت مبارک...

      پرنیای آرام زندگی ام... اکنون که گرمتر از همیشه در آغوشم هستی. بوی نم باران زمستانی را باعشق به تو استشمام می کنم وحس خوب مادر شدن را بیشتر درک می کنم. در این زمستان زیبا عاشقانه می فشارمت کوچولوی دوست داشتنی ام. و پایان ماهگی می رسد لحظه های زیبا خندیدنت فرا می رسد. برق نگاههای جذابت وصورت کوچیک ودوست داشتنی ات ،همه را در تمام عمرم به خاطرم می سپارم. توی دو ماهگی ناناز من تپل تر شده بودو دستش رو می خورد ولی زود خسته می شد و نمی تونست خیلی دستش رو بالا نگه داره و فقط منتظر بود یکی باهاش حرف بزنه که بخنده خلاصه خیلی خوش اخلاقه دیگه د...
8 شهريور 1391